هروقت تو شبکه های اجتماعی میرم و انبوه اطلاعات رو می بینم، هر وقت نگاهم به قفسه ی کتابهام میفته یا از جلوی کتاب فروشی رد میشم به خودم میگم واااای چقدر وقتم کمه و چقدر من کار عقب افتاده دارم، به خودم میگم باید یه وقتی بزارم و بخونمشون که اگر اجل به سراغم بیاد من هنوز کلی کار نیمه تمام دارم.
انگار همه رو گذاشتم برای فرصت مناسب!
اما این فرصت مناسب لا به لای همین روزها و روزمرگی هاست که گمش کردم.
انگاری واقعا زندگی، همش دویدن و هرگز نرسیدنه.
پی نوشت: ما همه قمار بازیم. همه ی شادی هامون رو شرط بستیم روی فرداها...!
برچسب:
نویسنده: سارا نصیری